|
پناه خلوت | ||
|
سلام وقتی داشتم میومدم خونه فکر میکردم که نتونم هیچکدوم از درسامو بخونم ولی نه دیگه تا ایــــــــــــــــنحد!واقعا شورشو در آوردم من. الان که نصفه شب آخرین روزیه که خونه هستم تازه یادم اومده که ترجممو باید برای شنبه آماده میکردم،ترجمه ای که هروقت میدیدمش خندم میگرفت که چقد این بیخوده و همش جدوله و...تازه یادم اومده که اون فرمای آریا رو که یه ماه از پر کردنشون میگذره هنوز با ماده تبصره ها مطابقت ندادم..یادم اومده که جزوه ی قلب امتحان اولمونو نگاه نکردم ،سوالایی که طرح کردن بچه ها نخوندم،وسایلمم که اصلا نمیدونم چی کجاست...مابقیش فکرکنم بین راه یادم بیاد شایدم وقتی پامو گذاشتم تو خوابگاه...اصلا شاید بازم یادم نیاد بعضیاش...!!!!!!!!! [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:7 ] [ ]
"چه اشتباه بزرگيست تلخ کردن زندگي خودبراي کسي که در دوري ما شيرينترين لحظات زندگيش را سپري ميکند" [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 22:6 ] [ ]
توی یه مسیر افتادم مثل یه تیکه چوب توی رودخونه...نمیدونم به کجا میرسم آخر
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 15:5 ] [ ]
همیشه دوست داشتم گاهی وقتها تنها باشم اما این گاهی وقتها دارند همیشگی میشوند و من دوست ندارم .
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 2:4 ] [ ]
سلام دلم میخواد حرف بزنم و یکی که درک میکنه گوش بده و بعد با حرفاش و راه چاره هاش آرومم کنه.کسی رو پیدا نمیکنم هرچقدر که میگردم.شاید سه چهارماه پیش آرزوی من برگشتن به شیراز بود جایی که دلمو جاگذاشتم و برگشتم خونه.فقط میخواستم برگردم ،برگشتن شده بود بزرگترین و یا بهتر بگم تنها آرزوی زندگیم. برگشتم ولی همون روز اول از برگشتنم پشیمون شدم و به خدایا غلط کردم افتادم...یادم رفته بود این شهر ته ته ته همه خوبیاش پراز لجنه،کثیفه..هرطرف سرتو بچرخونی بوی گند لجن حالتو بد میکنه.آدمایی که ادعای مدرنیته شدن دارن و کارای پستشونو به حساب باکلاس بودنشون میذارن.آدمایی که اگر همرنگشون نشی یه برچسب امل بهت میزنن و از همه چیز کنار گذاشته میشی.اینجا کسی دست دوستی سمتت دراز نمیکنه مگر اینکه قبلش خوب حساب کتاب کرده و فهمیده سودی که از تو عایدش میشه اونقد هست که ارزش دوستی داشته باشه.همه جای ایران وضع همین بوده و هست ولی شیراز شهریه که همه چیز روی بدخودشو زود نشون میده.اینجا آدما کارای بدشونو راحت و علنی میتونن فریاد بزنن وهیچ کسی هم تعجب نکنه! اینجا شیرازه جایی که همه فکرمیکنن شهر گل و بلبله،شهر فرهنگ و ادب،شهری که عطر بهارنارنج مستت میکنه...گل وبلبل و بهارنارنج و حافظ وسعدی....همه هست ولی دل خوش نیست برای کسی که همرنگ مردمش نیست.اینجا تنهاچیزی که هست همون حساب حسابه کاکو برادر...اینجا برای دوست شدن باید بصرفه بود ... اینجا همه چیز آزاده...
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 10:51 ] [ ]
سلام.فکرمیکنم دیگه پست نوشتن برام راحت شده .اینترنت خوابگاه وصل شده و من میتونم راحت هرووقت بخوام کانکت بشم و هراندازه که دلم میخواد بنویسم .اونم آنلاین.دوست دارم فی البداهه بنویسم و هرچی به زبون میاد بدون ویرایش ثبت بشه! تازه ازخونه برگشتم.برگشتن به شهری که تو رودیگه نداره برام خیلی سخت شده.این شهروبا بودن تو دوست دارم وقتی نیستی ازکوچه و خیابون و درختا و ماشیناش بدم میاد چون نبودنتو به رخم میکشه.این شهر باتوبرام پرازخاطره شد و حالا اون خاطرات عذابم میده چون نیستی ! دلم اینجا خیلی تنگ میشه برات به همین سادگی و صراحت!
[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 17:36 ] [ ]
سلام.تازگي ها هرپست نشونه ي اينه من خونه ام چون از دانشكده و خوابگاه آبي براي پست فرستادن گرم نميشه.بعد از اونكه كلي تو ذوقم خورد و از قبولي كارم به توبه كشيد براي درس خوندن،سعي كردم خودمو به زندگي تحميلي تازه عادت بدم و بهرحال كناراومدم.نبودن توبرام از همه چي سخت تر بود و اين خبري بود كه هجدهم مهر بهم دادي كه داري ميري.دلم براي اونهمه انگيزه و تلاش و دعا سوخت كه اخر ختم به هيچي شد.
بيست و نهم مهر روز تولدتو و تولد رابطه ي قشنگمون بود كه از قبل برنامه ريخته بودم براش و خوشبختانه با همكاري صميميانه ي تو محقق شد و يه روز و يه خاطره ي بيادموندني-همونطور كه ميخواستم- رقم خورد.نميخوام از جزئيات اونروز بنويسم فقط براي من واقعا روزقشنگي شد البته اخرش اشكمون دراومد ولي اونم قشنگترش كرد.رفتيم آبشار مارگون [ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 10:12 ] [ ]
خسته شدم دیگه گویاترازاین؟نمیکشم.نمیتونم ادامه بدم.این زندگی بدجور سر ناسازگاری داره با من .از همه چی این زندگی بدم میاد.از قبولی دانشگاه پشیمونم دلم میخواد دعاهامو پس بگیرم.از اینکه برگردم شیراز .از آدمایی که راحت ......... چی بگم؟خدایا راحتم کن.تو که همیشه دعاهامو مستجاب کردی این دعای آخرمو اجابت کن و راحتم کن از این نکبت بازاری که اسمشو گذاشتن زندگی.خدا دلم میخواد بمیرم پس تاخودمو نکشتم راحتم کن.همین!
[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 10:25 ] [ ]
سلام نتایج ارشد بالاخره اومد و من به لطف خدا انتخاب اولم قبول شدم !
+رفتم بانک برای افتتاح حساب ،کارمند بانک برگشته سرتاپای منو ورانداز کرده ! با تعجب میپرسه که به سن قانونی رسیدم یا نه؟!تا این حد یعنی من بچه ام؟؟؟!!!!!!! +دردسرا و خستگی ها دارن استارت میزنن !!! +آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که بدی هیچ کس را باور ندارند. [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 13:7 ] [ ]
وزارت بهداشت،درمان و آموزش پزشکی آهاااااااااااااااای دلم میخواد بیام درِ اون خراب شدتو گل بگیرم !!! این چه وضعیه؟ دور و زمونه ای شده که هرکس قدرت دستشه به تنها چیزی که فکر نمیکنه خدمت به خلقه !هرکاری که دلشون بخواد میکنن بعدم تو مصاحبه هاشون دم از برنامه و سیاست و اهداف بلند مدت و کوتاه مدت میزنن که یه جماعتو خر کنن و به ریششون بخندن؛تا میتونن بارشونو ببندن وبعدم با وجدان راحت سرشونو بذارن بعد 130 سال بمیرن و موقع مردن شرمنده ی خانواده، اقوام و خودشون نباشن که یه وقت کم ملتو چاپیده باشن !!! یه وقت بودکه سوالات آزمون های مختلف سر از بازارهای سیاه در می آورد ولی الان مدتیه که کاسبی با سوالات مثل قبل رونق نداره ولی ایرانی جماعت اگه بخواد توانایی هر کاری داره ! یه امتحان ارشد وزارت بهداشت دادم که این روزها با دغدغه ی خاطری که فکرشو نمیکردم رو به رو شدم ! دانشگاه که بودم چندتن از اساتیددلسوز مدام توی گوشمون خوندن که امسال ظرفیتها خیلی زیاد شده و اگر که بخواین ویه کم تلاش کنین حتما موفق میشین گذشت دانشگاه و ظرفیتها اعلام شد وحسابی توی ذوق من و هم رشته ای هام خورد که ظرفیت رشته ی ما نه تنها اضافه نشده بود حدود 20 نفر هم کم شده بود و میدونی که یک نفر هم یک نفره !البته وعده وعیدها ادامه داشت ومارو حواله دادن به 10-20 روز بعد ! ظرفیتهای جدید دوباره اعلام شد و خوشبختانه حدوداًده نفری نسبت به سال قبل افزایش داشت هرچند 12 نفر با 23 نفری که زمان دانشگاه شنیده بودم هنوز فاصله داشت!!! همه ی شواهد و مدارک و اخبار تاریخ اعلام نتایجو عید فطراعلام میکرد که به طور کاملاً ناگهانی و مشکوک یک روز قبل از تاریخ اعلام شده گفته شد اعلام نتایج به هفته ی چهارم شهریور موکول شده! چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟به دلیل افزایش ظرفیت !!!!!!!!! گویا وزیر محترم شخصابا صراحت روز قبل از اعلام نتایج یادشون اومده و دستور دادند که ظرفیتها امسال باید 80 درصد افزایش داشته باشه !!!!!!!!!!!!! داوطلب خدایی کیلو چند؟امتحان کیلو چند؟حسابی سر کاریم بخدا ! یکی نیست بگه ایها الناس چرا با آینده ی یه عده اینطور بازی میکنید؟چرا فکر میکنید ملت خ.ر.ن؟؟؟ یه روز قبل از اعلام نتایج یادتون افتاده که ظرفیت زیاد کنید؟؟؟؟؟؟تا قبلش سفر فرنگ بودید یا کما؟؟؟؟ما نخوایم ظرفیتا رو این مدلی زیاد کنید کیو باید رصد کنیم؟؟؟؟ برای اینهمه داوطلب چشم به راه نتایج 2 خط نوشتن که باید با توجه به ظرفیتای جدید بیشتر بررسی کنن !!!!همین 2خط !!!! از تلویزیون و روزنامه و مصاحبه که مطلقا خبری نیست ! صداهای داوطلبهای شاکی که همه جاهست ظاهراً به جایی نمیرسه و صاحبان منصب فکرشون فقط اینه که بابا گردنمون کلفته حال میکنیم هروقت دلمون خواست یه بازی با زندگی شماها بکنیم! شاید زورشون به ملت بچربه و جواب ندن ولی یه روز باید جواب خدارو بدن که مطمئنا قدرت خدا بیشتر از اونهاست ! اینروزها گزینش داوطلب براساس هرچی هست الا سوالاتی که من وامثال من ،بعداز کلی زحمت ودود چراغ خوردن به خیال خودمون جواب دادیم !!!! چیکارمیکنین تو اون خراب شده تون که معلوم نیست ؟؟؟؟؟؟به گند کشیدین همه چی رو! +بچه های ارشد پیام نور هم ظاهرا شاکی هستن !
[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 11:30 ] [ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||